غنچه

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست!



باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست



باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی ست



باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!

گفت: پژمردگی‌اش  را نتوانم نگریست



من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی ست



همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

این چنین است همه کاره جهان تا باقی است!



گریه ی باغ از آن بود که او می دانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست!



رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست

/ 0 نظر / 6 بازدید