خیلی احساساتی شدم خیلی

سرم اونقدر شلوغه که گاهی تا سه صبح بیدارم. اما این مشغله حتی یه اپسیلون از شدت دلتنگی‌هام کم نکرده. برعکس. فشار امتحانات، باعث شده بی‌قرارتر باشم. نمی‌خوام بذارم این احساسات از پا درم بیاره. دائم دارم سعی می‌کنم به جنبه های مثبت قضیه نگاه کنم.

شب و روزم با اون گره خورده.

یاد حرف‌های اون روز مامان خانوم می‌افتم که سرسفره صبحونه می‌گفت: من صبحونه هایی که کامل باشن و همه چیز تو سفره پیدا بشه رو خیلی دوست دارم.

و من تو جوابش گفتم: منم صبحونه‌های عاشقانه دونفره رو خیلی دوست دارم. ( نمی دونم این رو از کجا آوردم. جدیدا! )

و چشم‌های متعجب مامان که درسته می‌خواستن به دار آویزونم کنن .

اون روز گذشت اما هنوز یاد حرفی که زدم خودم‌رو هم به تعجب وامی‌داره یعنی می‌شه ! چرا که نه، اگه عشق صادق باشه همه چی می‌شه، اما باز به خودم می‌گم اما تو یه طرف این معادله‌ای و اون طرف یه نفر دیگه‌اس که......بگذریم اما دلم می‌خواد این حس‌و‌حال‌رو اگر چه به تثبیت نرسیده مزه مزه کنم.

 ساعت 2ظهره اما هوا خنکه. تو پیاده رو تنهام. مث اینکه با کسی که کنارمه حرف بزنم، چندبار تکرار می کنم، "دوستت دارم".

سوار تاکسی می‌شم. تنها جلو نشستم. تو مسیر دانشگاه به خیابونا نگاه می کنم. یاد چند ماه پیش می افتم وآشنایی که قرار نبود به این‌جا ختم بشه .

می‌ر‌سم دانشگاه. امتحانو می دم. بعد از امتحان دلم می خواد زودتر برم واسش آف بذارم که امتحانمو خوب دادم. من آخه واسه اون عین کلاغ خبرچینم. دوست دارم همه خبرها رو اول به اون بگم. بقیه مهم نیستن.

نمی دونم چرا تا پامو می‌ذارم تو خونه، یهو دلم تنگ می شه. می‌رم تو اتاق و به هدیه‌ای که بهم داده زل می‌زنم وبعد فکرایی که نباید به سراغم بیاد.  

بعد می‌رم حموم. آب گرمو باز می کنم. دلم می خواد همه جا بخار کنه. آب گرم می‌ریزه رو سر و بدنم، آروم می شم. همه افکار منفی و غم آلود از ذهنم دور می شن. چشمم دنبال‌ رگه آبیه که به طرف چاه حموم روان شده و به اون جا که می‌رسه مثل گرداب می چرخه.

... دیگه فقط به درجه حرارت آب فکر می کنم و  بوی شامپویی که رو سرمه.

از حموم میام بیرون. میام پای کامپیوتر. احساس می کنم یه چیزی باید بنویسم. نمی‌دونم چی. اما شروع می کنم:

"خیلی احساساتی شدم. خیلی."

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
صبا معزی مقدم

امیدوارم همیشه بهترین تصمیمات رو در زندگی بگیری دوست عزیز همیشه شاد و سلامت و موفق باشی[لبخند]

کوروش

ای دل دیونه, ای شیطون و بلا , دیگه آب از سرت گذشته و گرفتار شدی حالا فقط می تونی به جلو بری و لحظه های شیرین و کمی تلخ دل تنگی رو مزه مزه کنی و شب و روزت رو با اندیشه اونایی که گذشته و یا اونایی که فردا قراره پیش بیاد بگذرونی , قدر این لحظات رو خوب خوب بدون که دیگه تکرار نمیشه از همه چیزش لذت ببر حتی از دلتنگی های فراق از اشک هایی که گونه هات رو خیس می کنه از لحظه هایی که از انتظار خودت رو به در و دیوار می زنی , ثانیه هاش رو به خاطر بسپار چون در آینده با این خاطرات شیرینی وصالت صد چندان میشه . به امید وصال بای