نابی احساس

گفته بودم تا ابد درگیر رویای تو أم

فاصله سنگی شد و رویای تو در هم شکست

خواستم تا انتهای دل وفاداری کنم

سایه ای چشم مرا بر روی دیدار تو بست



خواستم عاشق ترین باشم ولی این فاصله

ذره ذره جوهر احساس من را می مکید

ابر تردیدی که در بام دلم کاشانه داشت

قطره قطره روی باورهای نابم می چکید



گفته بودم عشق تو یعنی تمام زندگی

باورم گم شد ولی در لحظه های بی کسی

مشق عشق هر شبم تکرار یک تردید شد

عالمی دارم گلایه کی به دادم می رسی ؟



گفته بودم تا ابد شاعرترین هستم ولی

واژه های شعر من این روزها بیگانه اند

هرچه من می سازم ز دنیا خاطره

در میان غربت اکنون من ویرانه اند



خواستم شیرین ترین باشم برای چشم تو

زهر تلخ واژه ام اما تو را از من ربود

در دلم یک آسمان شعر تمنا خانه داشت

بر لبانم ناشناسی داغ رفتن را سرود



خواستم تا زائر چشمان تو باشم ولی

در میان بغض سنگین حقارت گم شدم

فرق من با دیگران در نابیِ احساس بود

عاقبت من هم ولی همرنگ این مردم شدم

/ 0 نظر / 6 بازدید