شاید دلت قرص نیست

تا به حال چیزهای زیادی برایت نوشته ام و چند سوالی را در آن ها از تو پرسیده ام . اما جوابی برای آن سوال ها نیافته ام . نمی دانم . شاید مدعی شوی که جواب را با کارهایت ، رفتارت و گفته هایت !! ، گفته ای . اما بی تردید چنین جواب هایی نیاز به حداقلی بهره ی هوش دارد که لابد من از آن بی نصیبم !

این است که گاه جواب های تو را هم حمل بر بی جوابی می کنم . نمی دانم چه شده است . نمی دانم که این نوشتن ها سودی داشته است یا نه ؟ نمی دانم که در این نوشته‌ها، حرفی را به تو گفته ام یا نه ؟ نمی دانم که خطی یا کلمه ای از این نوشته ها ، لحظه ای تو را به خود مشغول ساخته یا نه ؟  می نویسم که خدای ناکرده سو تفاهم نشود، که اصلا خود را در آن حد نمی دانم ، اما دوست دارم بدانم که نوشته‌هایم جایی را ، کنج خرابه ای را ، کمی لرزانده یا نه ؟ دوست دارم بدانم که می خوانی شان ، اصلا ؟ حواست هست ، خواندن را می گویم !! ومی‌دانی که تنها منظورم خواندن نیست که فکر کردن و عمل کردن است.

اما باز هم نمی دانم گاهی با خودم فکر می کنم که چقدر این نمی دانم ها زیاد است و اصلا شاید هجوم این نمی دانم ها ، همه را ، هم من را و هم تو را ، از من بگیرد ، که باز هم نمی دانم ! -- که کاری کرده ام که نباید می کرده ام ؟ یا برعکس کاری را انجام نداده ام که باید به سرانجامی می رساندم ؟ حرفی را زده ام که نباید یا برعکس ؟ از این گفته های نگفته چیزی کم گذاشته ام و یا این که نهانی ها هنوز هم چربش بیشتری دارند ؟

این درد همیشگی من بوده . نوشته بودم روزی برایت یا نه ، یادم نیست اما بی شک درست است که دوست داشتن حق طبیعی هر انسانی است . حق طبیعی را حقی می دانند که نیاز به اثبات ندارد ، بدیهی است لابد ! می شود کسی را دوست داشت و عاشقش بود اما خب او هم چنین حقی دارد ! او هم می تواند چنین حسی را داشته باشد وچه خوب است که تو همانی را دوست داشته باشی که همو عاشق تو باشد، اما تنها عاشق بودن کافی نیست، عاشق ماندن و راه را برای عاشق ماندن هموار کردن جذبه کار است و زیبایی زندگی؛ واگر تلاشت به جایی نرسد از عشق به درد میرسی . و درست همین جاست که تنهایی ها فرا می رسند . نمی شود درست نوشت الان . این قصه سر دراز دارد و حیف می شود در این چند خط . شاید بعد ها ، بیشتر از آن نوشتم . اما بگذار الان حرف دیگری را بگویم که ادامه ی نوشته ام باشد .

می دانی ، آن چه که در نبود تو  یا شاید نبودن من،   برای من به یادگار می ماند ، مرا تسلی می دهد و پایگاه تنهایی من می شود ، همین نوشته هاست . چیزهایی که نوشته می شوند و گاه تو می خوانی شان . گاه به « تخته سیاه » می روند و شاید که نه حتما بیش از هر دو این ها به کنج فراموشی؛ که صد افسوس اگر این‌چنین شود، می گفتم که این نوشته هاست که آرام می کند مرا ، سرم را گرم می سازد که بنشین و بنویس که می خواند . اما آینده ، روزها ی بعد چه خواهد شد ؟ می دانی سرانجام به کجا خواهیم رسید ؟ می دانم این بار. از گذشته باید درس گرفت . تجربه را میگویم تجربه‌های تو و تجربه‌های من اما این نوشته‌ها حرف دل من است و ارزوهایم که حالا بی‌لباس است ومن به دنبال تن‌پوشی برای آن‌ها میگردم . که امیدوارم ترس را از وجودت پاک کنی  وباری به هرجهت به مسائل نگاه نکنی. دوست دارم در زندگی قوی باشی ومحکم. چه من باشم چه نباشم . 

 برای قوی بودن باید دلت را قرص کنی، هنوزانگار دلت قرص نیست.  داریم به پایان راه نزدیک می شویم  .دلت را قرص کن! این پایان حداقل اگر برای من سرانجام خوشی نداشت امیدوارم برا ی خودت بی سرانجام نباشد .

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
سیده مریم

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه است ریشه هم هرگز اسیر باد نیست زندگی چون پیچک است انتهایش می رسد سوی خدا ...