من و تو

تا دو تا پنجره بر سینه ی یک دیواریم

ما در اندیشه ی شهر ، عاشق بالاِجباریم



هر کسی غرق امیدی ست که در دل دارد

این چنین است ، که از بسته شدن بیزاریم



زندگی صحنه ی بکری ست که در آفاق است


لحظه هایی ست که ما خاطره می پنداریم



نکند گرد و غباری بنشیند بر ما

نکند چشم از این لحظه فرو بگذاریم



کاش می شد که زبانی بگشاییم ، آری!

تا کمی گوش به درد دل هم بسپاریم



تنمان قطعه ای از چوب ، دلا از شیشه

فرق بین من و تو چیست؟ چه فرقی داریم ؟!



یا اگر فاصله ای هست میان من و تو

کاش می شد که همین فاصله را برداریم

/ 2 نظر / 5 بازدید
مرضیه

سلام خيلي اين شعر آخرتون قشنگ بود[گل]

کوروش

من در اندیشه یاد تو و تو در یادم تو در اندیشه احساسی این راه دراز من از این درد خموش تو از این درد فقان پس از این زاری و هجر نفس بوی ترا می بلعم