ایستگاه درد


بغضم میان حنجره ی آسمان شکست

ته مانده های چشمه یاشکم

چه تلخ و داغ

بر گونه های سرد و حریص زمان نشست

ناگهتمام راستی عالم

دروغ شد

چشمم به جستجوی تکه ای ازآسمان

دلگرم ماند ولی

بی فروغ شد

.
آری غمم بزرگ ولی دیدنینبود

شیطان بهانه بود

-
بماند میانمان-

آن میوه را که پدرچید

چیدنی نبود

عمریست ما به جرم پدر

حبس می کشیم

دراین هوای خسته

چه زمینگیر و دردناک

چون یک درخت خشک

پر از دستخواهشیم . . .

آری . . . نفس برید

در این تلخگاه سرد

نفرینو درد !

بر من و این " ایستگاه درد " . . .

 

/ 1 نظر / 8 بازدید