دوست دارم صدایش بزنم

 خودش می‌داند دوست دارم صدایش بزنم. نه فقط چون اسم خوش‌آهنگی دارد. نه. من صدا زدن را دوست دارم.

دوست دارم گاهی اسمش را خالی صدا بزنم. گاهی اسمش را بنویسم و جلویش بنویسم دو. یعنی مثلا دوبار صدایش کردم  یعنی زودی حواسش را بدهد به من. گاهی اوقات هم زمانیکه تلفنی باهاش صحبت می‌کنم  اسمش را تنهایی صدا بزنم وبعد مکث کنم.

بعد کم‌کم بود که بازی شد برایم. که صدا که می‌زنم، ببینم الان چی جواب می‌دهد به این صدایی که می‌زنم او را.

 گاهی می‌گوید جان؟ گاهی می‌گوید ها؟ گاهی دل‌به‌کاربده‌تر است، می‌گوید جانم؟ گاهی غرق کار است،می‌گوید هوم. گاهی می‌گوید بعله جلویش می‌نویسد هفتصد و بیست و دو. گاهی می‌گوید عزیزم، گلم، و ...خب پنهان نمی‌کنم بارها صدایش کردم ولی کاری‌ش نداشتم. بعد گفته جان؟ یا گفته جانم؟ یا گفته چیه عزیز گلم،... بعد من گفتم هیچی بگذریم یا ... اما زمانی که مهربانانه‌تر صدایم زده اون ‌وقت‌هاست که دلم می‌خواهد سرم را ببرم بیخ گوشش وقتی این‌طوری جوابم را می‌دهد یک جوری ببوسمش که بفهمد که چقدر سر خوشم از کلمات محبت‌آمیزش. اما حالا که نیست مجبورم سرم را ببرم توی وبلاگم ببوسمش.

/ 1 نظر / 5 بازدید
سیده مریم

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی.