شاید

نه مسافرم... نه رعیت...

نه فقیر... نه سرسپرده...

نه کسی که توی خلوت، حسرت کسی رو خورده...

نه یه زخم بی علاجم... نه یه مرهم قدیمی...

ساده ام... ساده ساده...ساده و صاف و صمیمی...

شاید عاشق تو باشم... ولی شاید دل ببازم... شایدم بعدها بتونم از شبات قصه بسازم...

وقتی قصه‌هامو خوندی .... نازنین نگامو بشناس... گاهی بدترین و گاهی مهربونترین نگاهاس...

ممکنه عاشق چشمات... بشه از تو ؟.....

ممکنه اینجا بمونم... بشه تا ابد مسافر...

نه یه جعبه جواهر... نه سفال زیر خاکم...

خیلی وقتا پام میلغزه... گاهی خاکی... گاهی پاکم...

دنبال رفیقی هستم،...  که تا آخرش.... بیاد...

 دنبال یه معجزه ام...

 نمی‌دونم .... شاید از تو.... بر بیاد...

/ 0 نظر / 5 بازدید